توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
اطلاعات وبلاگ
کل بازدید : 264082
تعداد کل پست ها : 3601
تعداد کل نظرات : 0
تاریخ آخرین بروز رسانی : جمعه 3 آذر 1396
تاریخ ایجاد بلاگ : پنج شنبه 11 خرداد 1396
نویسنده وبلاگ : مهدی گلشنی
پیوندهای مفید
قرآن آنلاین
- تفسیر آیات33-34 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 214 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 10-18 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 212 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 19-25 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 213 نهج البلاغه
- شرح و تفسير حکمت 209 نهج البلاغه
- تفسیرآیات285-286 سوره بقره
- شرح و تفسير حکمت 208 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 1-6 سوره آل عمران
جدید ترین مطالب
مترجم وبلاگ
ساعت
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
پرسش :
اگر کافری اسیر شد چرا فرزندان چنین شخصی محکوم به رقیت هستند؟
پاسخ :
شرح پرسش:
اگر کافری به جنگ مسلمین آمد و اسیر شد احکام رقیت و بندگی دارد اما این که فرزندان چنین شخصی هم نسلا بعد نسل - ولو مسلمان هم شوند - محکوم به رقیت باشند آیا با آیه (و لا تزر وازرة وزر اخری) و با عدل الاهی وحفظ کرامت انسانی که بزرگترین دغدغه اسلام است منافات ندارد؟
پاسخ:
پاسخ اجمالی:
برده بودن با کرامت انسانی منافاتی نداشته و چه بسا بردگانی که به مقامات عالیه انسانی دست یافته اند و باقی ماندن فرزندان بردگان در بردگی، برای مجازات آنها نیست تا با آیه مورد نظر منافات داشته باشد، بلکه برای حمایت از آنان است.
پاسخ تفصیلی:
در پاسخ به این پرسش، ابتدا باید خاطر نشان نمود که نگاه اسلام نسبت به بردگان و بندگان، به گونه ای نیست که با کرامت انسانی آنها ناسازگار باشد. اسلام، بردگان و کنیزان با ایمان را از اشخاص به ظاهر آزاد؛ ولی بیایمان؛ برتر و والاتر می داند، هر چند که این امر؛ طبق بیان قرآن کریم؛ در نظر مردم آن روز، امر عجیبی به نظر می آمده است[1].
بر همین اساس، اشخاص نمی توانستند هرگونه رفتاری را با بندگان خود داشته باشند، بلکه م یبایست در هر حال، به کرامت انسانی آنها احترام گذارند. به عنوان نمونه، امام صادق(ع) در این زمینه می فرمایند:
دشنام گفتن به بندگان روا نیست و پیامدهای بدی برای دشنام دهنده برجای خواهد گذاشت، مردی از انصار از پیامبر اکرم(ص) در مورد زنی پرسید که به کنیز خود دشنام می دهد! پیامبر فرمودند که باید او رضایت کنیزش را جلب نماید و گرنه در روز قیامت از او انتقام گرفته خواهد شد.[2]!
از این دسته روایات، فراوان بوده و رفتار مسلمانان واقعی با بردگانی که حتی خود مستقیما در جنگ با آنان شرکت داشته و بعد از اسارت، به بردگی درآمده بودند، نیز انسانی و اسلامی بوده تا چه رسد به فرزندان بی گناهشان که در این جنگ ها شرکت نداشتند.
اما در پاسخ پرسش شما مبنی بر این که چرا فرزندان بردگان، خود نیز برده باقی می ماندند، باید گفت که باقی ماندن آنان بر بردگی را نمیتوان مجازاتی برای آنان دانست تا با آیه مورد استناد شما در تضاد باشد، بلکه ریشه این موضوع را باید در شیوه مناسبات بین افراد و گروهها در آن زمان جستجو نمود. شما این مسئله را می توانید در مقایسه ای با روابط خانوادگی بررسی نمایید: هر فرزندی که پا به جهان می گذارد، ارتباطی دوسویه با اولیاء خود پیدا می کند، بدین ترتیب که آنان باید مسئولیت هایی را در ارتباط با حفظ و نگهداری و رشد و تربیت کودک متحمل شده و از سوی دیگر، فرزند نیز باید مدیریت آنان را در خانواده پذیرفته و در حد امکان و تا جایی که مخالف اوامر شرعی نباشد، از دستورات آنان پیروی نماید.
چنین نظمی موجب می شود تا نظام خانواده و اجتماع استحکام یافته و از پیدایش فرزندان بی سرپرست که توانایی اداره امور خود را ندارند، جلوگیری شود که در این سیستم، حتی در صورت فقدان پدر و مادر، نزدیکان دیگر، موظفند که سرپرستی این کودکان را بر عهده گیرند.
در مورد بردگان نیز، هر چند اسلام خواستار ریشه کن شدن برده داری بوده و راه های مختلفی را در این زمینه فرارو قرار داده ولی تا هنگام رسیدن به آن وضع مطلوب، می باید نظامی وجود داشته بود که آنان را تحت پوشش حمایتی خود قرار می داد. همان گونه که می دانیم، مسئولیت سرپرستی و رسیدگی به امور ضروری بردگان بر عهده اشخاصی بود که این بردگان تحت مالکیت آنان به سر می بردند و آنها به نحوی با خانواده و قوم و قبیله مالکان خود ارتباطی اجتماعی داشتند، تا جایی که حتی اگر آزاد هم می شدند، این ارتباط قطع نشده و به عنوان مولی یا تحت الحمایه فرد آزاد کننده و خانواده او قرار می گرفتند.
بدیهی است که گسستن این ارتباط و اعلام آزادی فرزندان تمام بردگان، می توانست در بسیاری موارد، موجب بی سرپرست ماندن تعداد بی شماری از این افراد شود، چون از طرفی آنها، خانواده و قبیله ای نداشتند تا حامی آنها باشد و از سوی دیگر، نمی توان مالکان پدرانشان را یکطرفه موظف به رسیدگی به امور آنان نمود، بدون این که هیچ نفع مقابلی برای آنها داشته باشد!
بر همین اساس، اسلام، این راه را برای آزاد نمودن فرزندان بردگان مناسب ندانسته، بلکه با وضع قوانین حمایتی و مقرراتی در ارتباط با کفارات که منجر به آزادی بردگان می شد و نیز با تشویق به چنین امری، حتی در صورت عدم وجوب و تنها برای رضای خدا[3]، در نهایت، زمانی را شاهد بودیم که برده داری از جهان اسلام رخت بربست، بدون این که آسیبی اجتماعی به جامعه بردگان وارد آید، بلکه آنها در جامعه اسلامی به گونه ای هضم شدند که با دیگر افراد تفاوتی نداشتند.
روایاتی وجود دارد که این نظریه ما برگرفته از آنها است. به عنوان نمونه، محمد بن مسلم از امام پنجم یا ششم(ع) سؤال می نماید که آیا می توان بردگانی که خردسال می باشند را آزاد نمود؟ ایشان پاسخ فرمودند که بلی، امیرالمؤمنین(ع) نیز بسیاری از خردسالان را آزاد نمود[4].
همان گونه که مشاهده می نمایید، مضمون این روایت، جواز آزاد نمودن بردگان خردسال است، اما از طرفی تآکید شده که آزادی بردگان باید در شرایطی باشد که آنان توانایی اداره امور خود را بعد از آزادی داشته باشند. در همین راستا، علی بن جعفر از برادرش امام موسی کاظم(ع) می پرسد که بر فردی واجب شده که بندهای را آزاد نماید و او نیز تصمیم به این کار گرفته، حال کدام روش بهتر است، مرد بزرگسالی را آزاد نماید یا جوان نورسی را ؟ امام هفتم(ع) در پاسخ فرمودند: شخصی را آزاد نماید که بتواند بعد از آزادی، مستقلا سرپای خود بایستد، بر این اساس، آزادی برده بزرگسال، هرچند ضعیف هم باشد، از آزادی جوان نورس بهتر خواهد بود[5]!
دقت بفرمایید، امام هفتم(ع)، توانایی ادامه زندگی شرافتمندانه را دلیلی بر انتخاب افراد بزرگسال دانسته است. به عبارتی اگر جوانان و خردسالان همچنان برده باقی بمانند، اما به امور ضروری آنان رسیدگی شود، بهتر از آن است که آزاد شده، ولی در تأمین معاش خود موفق نبوده به ناچار، به سوی ارتکاب جرائمی از قبیل سرقت و ... روی آورند!
نتیجه ای که می توان از موارد مطرح شده استفاده نمود، این است که دین اسلام، هر چند تأکید بسیاری بر از بین بردن نظام برده داری داشته تا جایی که امیرالمؤمنین(ع) از حاصل دسترنج خود، هزار برده را خریده و سپس آنان را آزاد نمود[6]، اما مصلحت نبود که این سیستم ، عجولانه و بدون پیشبینیهای لازم از میان برداشته شود، چون در آن صورت، علاوه بر مالکان، خود بردگان نیز دچار آسیب های جدی اجتماعی می شدند و باقیماندن فرزندان بردگان بر بردگی نیز به همین جهت و برای جلوگیری از آسیب رساندن آنها بوده است، نه برای مجازات آنان که هیچ گناهی مرتکب نشده بودند و شاهدش نیز همین است که شما در تاریخ اسلام، کمتر به افرادی برخورد می نمایید که به تعبیر شما نسل اندر نسل برده باقی مانده باشند و یا شاید اصلا چنین افرادی وجود نداشتند چون به هر حال، آزادی یک برده در یک نسل، خودبه خود منجر به آن می شد که فرزندانی که بعد از آزادی، از او به وجود می آیند، آزاد باشند.
البته ممکن است برده ای از فرزندان بی واسطه بردگان را یافت که علیرغم توانایی اداره مستقل خود، همچنان در بردگی باقی مانده باشد، اما باید توجه داشته باشیم که قوانینی که در اسلام وضع می شوند، جنبه کلی و عمومی داشته و تنها بدین دلیل که شاید تعداد معدودی از فرزندان بردگان، با وجود توانایی هایی که دارند، همچنان برده بمانند، نمی توان حکمی که منفعت اجتماعی فراگیری دارد را لغو نمود.
پی نوشتها:
[1] - بقره، 222.
[2] - التمیمی المغربی، نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، ج 2، ص 461- 460، دار المعارف، مصر، 1385 ه ق.
[3] - بلد، 13.
[4] - حر عاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعه، ج 23، ص 31، ح 29037، مؤسسه آل البیت، قم، 1409 ه ق.
[5] - همان، ص 32 – 31، ح 29038.
[6] - همان، ج 1، ص 88، ح 209.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
پرسش :
اسلام برای چیست؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
دین، عقاید و یک سلسله دستورهای عملی و اخلاقی است که پیامبران از طرف خداوند برای راهنمایی و هدایت و سعادت بشر آورده اند.
ضرورت دین در آموزه های دینی به فطرت و سرشت انسان بر می گردد. در قرآن کریم فطرت انسان، فطرتی خدائی دانسته شده است که همه دستورات الاهی را براساس این حس خدا خواهی و پرستش تشریع کرده است.
طبق بیان قرآن، همه ادیان توحیدی دارای اصول و تعالیم مشترکی بوده اند که همان تسلیم در برابر فرمان خداوند یکتا است. همیشه دین بعدی مکمل دین قبلی بوده و والاترین آنها دینی است تکمیل کننده ادیان پیشین الاهی که حضرت محمد (ص) به تبلیغ آن مبعوث شده و در طول 23 سال به ادای این رسالت اهتمام نموده است.
پاسخ تفصیلی:
بازگشت این سؤال به ضرورت و لزوم دین بر می گردد که اساساً دین چه لزومی دارد و در میان ادیان، اسلام چه جایگاهی دارد؟
این پرسش از دو نگاه برون دینی و درون دینی قابل بررسی است که قبل از آن تبیین معنای دین ضروری به نظر می رسد.
معنای دین
دین، عقاید و یک سلسله دستورهای عملی و اخلاقی است که پیامبران از طرف خداوند برای راهنمایی و هدایت بشر آورده اند. این دین نزد خدای سبحان همان اسلام و انقیاد همه جانبه انسان در ساحتِ هدایت حق تعالی است و فطری انسان است. [1]
اعتقاد به این عقاید و انجام این دستورها، سبب سعادت و خوشبختی انسان در دو جهان است. به عبارت دیگر، متدیّن کسى است که در مقابل برنامه و آیین إلاهى خاضع و تسلیم باشد، و تا چنین انقیاد و خضوعى پیدا نشده است: هرگز صحیح نیست اطلاق تدیّن و دیندار بودن به کسى [2] .
اگر ما دیندار باشیم و از دستورهای خدا و پیغمبر پیروی کنیم، هم در این دنیای زودگذر خوشبخت می شویم و هم در زندگی جاوید و بی پایان جهان دیگر، سعادتمند خواهیم بود؛ زیرا خوشبخت و سعادت مند کسی است که در زندگی خود هدف صحیحی داشته، از اشتباه و گمراهی به دور بوده، دارای اخلاق خوب و پسندیده باشد، کارهای نیکو انجام دهد و در زندگانی پر از تلاطم دنیا قلبی مطمئن و دلی نیرومند و آرام داشته باشد.
دین خدا، ما را به چنین مسیری هدایت می کند و بدون دین، سعادت و خوشبختی امکان ندارد؛ زیرا اعتقاد و تقید به دستورات دین همانند یک پلیس بیدار، همواره در دل انسان جای دارد و او را از رذایل اخلاقی بازداشته و به فضائل وادار می کند. بعد از روشن شدن معنای دین و نقش آن اکنون به ضرورت دین می پردازیم:
الف. ضرورت دین از منظر برون دینی:
نیاز بشر به پرستش و برنامه الاهی برای زندگی، به نوعی همزاد انسان است. این معنا از قدیمی ترین آثار به جامانده از انسان نیز به خوبی مشهود است. مرحوم علامه طباطبائى در ساحت ضرورت و لزوم دین دو گونه استدلال کرده است:
گونه اول:
1. انسان موجودى استخدام کننده است.
2. استخدام گرى بشر در طبیعت وى نهفته است.
3. استخدام گرى بشر موجب اختلاف در تمام شئون حیات مى شود.
4. نظام تکوین اقتضا مى کند که این اختلافها رفع شود تا انسان به کمال لایق خود برسد.
5- رفع این اختلافات جز به وسیله قانون امکانپذیر نیست، قانونى که زندگانى اجتماعى انسان را اصلاح کند و سعادت وى را تأمین نماید.
6. طبیعت انسان از عهده این کار بر نمى آید چون خودش عامل اختلاف است.
7. اختلافات به وسیله قوانینى که با اندیشه بشرى وضع شود از میان نمى رود.
8. با توجه به مقدمات فوق به این نتیجه مى رسیم که ضرورت دارد تا پروردگار از راهى غیر طبیعى به انسان راه را نشان دهد و این راه همان راه وحى است.
گونه دوم:
1. انسان یکى از اجزاى جهان آفرینش است.
2. دستگاه آفرینش براى انسان ساختمان مخصوصى تهیه کرده است که زمینه ساز کمال وى مى باشد.
3. مقتضاى تجهیزات وى، زندگى اجتماعى است.
4. حیات انسانى حیاتى است جاودان که با مرگ قطع نمى شود.
5. انسان باید از راه و روشى در زندگى دنیوى پیروى کند که هم سعادت این سراى گذران را تأمین کند و هم سعادت آن سراى جاودان را.
6. راه و روشى که این هدف را دنبال مى کند دین نامیده مى شود. [3]
انسان به خاطر محدود بودن اطلاعات و دایره دیدش نمی تواند یک برنامه جامع و کامل برای نسل بشریت داشته باشد، ناگزیر باید از منبعی نامحدود کمک بگیرد، که همان ذات پروردگار است. دین به مجموعه این برنامه ها اطلاق می شود که برای سعادت نوع بشر تشریع شده است.
ب. ضرورت دین از منظر درون دینی:
ضرورت دین در آموزه های دینی به فطرت و سرشت انسان برمی گردد. در قرآن کریم فطرت انسان را، فطرتی خدایی دانسته است، [4] که همه دستورات الاهی را براساس این حس خدا خواهی و پرستش تشریع کرده است.
از این رو در حقیقت پیروی از دین و دین دار و مسلمان بودن پاسخی است که هر شخص متدینی به ندای فطرت خود می دهد.
فوائد و آثار دین
دین در اصلاح فرد و جامعه تأثیری عمیق دارد، بلکه تنها وسیله سعادت و نیکبختی است.
جامعه ای که به دین پایبند نباشد واقع بینی و روشنفکری را از دست می دهد و عمر گرانمایه خود را در گمراهی و ظاهربینی و غفلت می گذراند، عقل را زیر پا گذاشته چون حیوانات کوتاه نظر و بی خرد زندگی می کند. دچار زشتی اخلاق و پستی کردار می شود و بدین ترتیب، به کلی امتیازات انسانی را از دست می دهد. چنین جامعه ای گذشته از این که به سعادت ابدی و کمال نهایی خود نمی رسد، در زندگانی کوتاه و زودگذر این جهان نیز نتایج شوم و آثار ناگوار انحرافات و کجروی های خود را دیده، و دیر یا زود چوب غفلت خود را خواهد خورد و به روشنی خواهد فهمید که تنها راه سعادت همان دین و ایمان به خدا بوده است و سرانجام از کردار خود پشیمان خواهد شد.
خدای متعال در کلام خود می فرماید: "قد افلح من زکاها و قدخاب من دساها". [5] یعنی کسی که خود را از آلودگی ها حفظ کند رستگار است و آن کس که به هر ناروایی نزدیک شود به هدف خود یعنی به خوشبختی و رستگاری نخواهد رسید.
البته باید دانست که آنچه سعادت انسان و نیکبختی فرد و جامعه وابسته به آن است به کار بستن دستورات دینی است و گرنه تنها نام گذاری فایده ندارد؛ زیرا آنچه که ارزش دارد خود حقیقت است نه ادعای حقیقت. کسی که خود را مسلمان می خواند و با درون تیره و اخلاق پست و کردار زشتی که دارد انتظار فرشته سعادت را می کشد درست مانند بیماری است که نسخه پزشک را در بغل گذاشته توقع بهبودی دارد و مسلما با چنین فکری به سر منزل مقصود نخواهد رسید.
خدای متعال می فرماید: "از میان کسانی که مسلمان یا یهودی یا صائبی [6] یا نصرانی نامیده می شوند، آنان که به راستی به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند و کردار شایسته دارند پیش خدا دارای پاداش نیک خواهند بود". [7]
ممکن است تصور شود که بنا به مضمون این آیه، کسانی که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند و دارای عمل صالح هستند اگرچه همه پیغمبران یا بعضی از آنان را قبول نداشته باشند رستگار خواهند بود، ولی باید دانست که در سوره نساء [8] خداوند کسانی را که به پیغمبران یا به بعضی از آنان ایمان ندارند، کافر دانسته است. آن جا که می فرماید: "کسانی که به خدا و پیامبرانش کفر می ورزند و می خواهند بین خدا و پیامبرانش جدایی بیندازند و می گویند به بعضی از پیامبران ایمان می آوریم و به بعض دیگر کافر می شویم و می خواهند به این که میان آن کفر و ایمان راهی را فراگیرند آنان به حقیقت کافرانند". (مانند یهود که عیسی و محمد (ص) را منکر شده اند و مانند مسیحیان که محمد (ص) را انکار کرده اند).
بنابراین، کسی از ایمان خودش بهره مند خواهد شد که به همه پیغمبران ایمان آورده و دارای عمل صالح باشد.
دین اسلام
اسلام از ریشه "سلم" به معنای تسلیم بودن و گردن نهادن به حکم است. این نامی است که خداوند در قرآن کریم برای دین خود برگزیده است. دین نزد خدا، اسلام (تسلیم بودن در برابر حق) است.
اسلام یکی از ادیان توحیدی است که از حدود 610 میلادی به وسیله حضرت محمد (ص) در مکه تبلیغ شد و گسترش وسیع و چشم گیری در فاصله ای کمتر از نیم قرن، دین غالب بر بخش وسیعی از آسیا و آفریقا گشت.
قرآن که اصیل ترین منبع شناخت دین اسلام است، به هیچ وجه میان پیامبران الاهی جدایی قائل نشده است. [9] بلکه طبق بیان قرآن، همه پیامبران مبلغ دینی واحد با صورت های گوناگون بوده اند که همان دین اسلام بوده و تعلیم مشترک آن تسلیم در برابر فرمان خداوند یکتا است. بر این پایه، گاه در قرآن کریم، از اسلام همان دین مشترک توحیدی یا به تعبیر دیگر "دین الله" اراده شده است که همه انبیا مبلغ آن اند و دینی جز آن نزد خداند پذیرفته نیست. [10] و والاترین نمونه آن دینی است تکمیل کننده ادیان پیشین الاهی که حضرت محمد (ص) به تبلیغ آن مبعوث شده و در طول 23 سال به ادای این رسالت اهتمام نموده است. [11]
از این روی، دین اسلام ادامه شرایع آسمانی پیشین و کامل کننده آنها است. [12] در این دین تحریفی صورت نگرفته است بر خلاف ادیان دیگر، این دین، دین معنویت و دنیا است. رهبانیت در آن جایی ندارد، در عین حال که زهد امری ستوده است. اسلام در عین سفارش به بهره گیری صحیح از نعمت های الاهی، دنیا گرایی افراطی را تقبیح نموده است. [13]
با آمدن این دین، ادیان قبلی منسوخ شده است؛ زیرا با وجود کامل نیازی به ناقص نیست.
همچنین اسلام، دینی است جهانی و همیشگی که اگر به درستی شناخته شود برای اداره زندگی همه مردم در همه زمان ها برنامه دارد و آثار نیکوی خود را به طور مساوی به همه کس و هر جامعه ای می بخشد . بزرگ و کوچک، دانا و نادان، مرد و زن، سفید پوست و سیاه پوست، شرقی و غربی بدون تفاوت می توانند از فوائد و مزایای این آئین پاک برخوردار شوند و نیازمندی های خود را به نحو احسن و اکمل رفع نمایند. زیرا دین اسلام معارف و مقررات خود را روی پایه آفرینش گذاشته و نیازمندی های انسان را منظور داشته و به رفع آنها می پردازد و از آنجا که فطرت انسان ها در همه نژادها و زمان ها یکسان است، همگی در اصول و ارکان ساختمان انسانی شریک اند ، نیاز های یکسانی دارند که اسلام آنها را برآورده می سازد.
پی نوشتها:
[1] طباطبائى، سید محمد حسین، خلاصه تعالیم اسلام، ص 4، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ 3، 1370؛ جوادی آملی، عبد الله، فطرت در قرآن، (تفسیر موضوعی)، ج 12، ص 145.
[2] تفسیر روشن، ج7، ص: 170
[3] طباطبایى، سید محمد حسین، بررسىهاى اسلامى، ص 35 - 37 ؛ فرازهایى از اسلام، ص 23 - 25.
[4] روم 30.
[5] شمس، 9.
[6] کسانی را که از مذهب یهود تمایل کرده و دین مجوسیت و یهودیت دارند صائبی گویند.
[7] بقره، 62.
[8] آیه 150 و 151
[9] بقره، 136.
[10] آل عمران، 19، 83، 85؛ مائده، 44.
[11] مائده، 3.
[12] مائده، 3.
[13] اعراف، 32.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
پرسش :
پیامبر اسلام قبل از نبوت چه آئینى داشت؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
دراین باره دیدگاه هایی وجود دارد و به نظر می رسد که گفتار زیر به صواب نزدیک تر باشد: پیامبر (ص) شخصا برنامه خاصى از سوى خداوند داشته که بر طبق آن عمل مى کرده، و در حقیقت آئین مخصوص خودش بوده است، تا زمانى که اسلام بر او نازل گشت.
پاسخ تفصیلی:
در این که پیامبر اسلام (ص) قبل از بعثت هرگز براى بت سجده نکرد و از خط توحید منحرف نشد شکى نیست، و تاریخ زندگى او نیز به خوبى این معنا را منعکس مىکند اما در این که بر کدام آئین بوده؟ و طبق دستورات و شریعت کدام پیامبر عمل می نمود در میان دانشمندان اسلامی گفتگو است.
1- بعضى آن حضرت را پیرو آئین مسیح (ع) مى دانند؛ چرا که قبل از بعثت پیامبر (ص) آئین رسمى و غیر منسوخ آئین حضرت مسیح بوده است.
2- بعضى دیگر او را پیرو آئین ابراهیم (ع) مى دانند [1] ، چرا که "شیخ الانبیاء" و پدر پیامبران است و در بعضى از آیات قرآن آئین اسلام به عنوان آئین ابراهیم معرفى شده" این همان دین پدرتان ابراهیم است، او شما را از پیش مسلمان نامیده است " [2] .
3- بعضى نیز اظهار بى اطلاعى کرده و گفته اند: مى دانیم آئینى داشته، اما کدام آئین؟ بر ما روشن نیست!
گرچه هر یک از این اقوال وجهى دارد، اما هیچ کدام مسلم نیست، و مناسب تر از اینها قول چهارم است و آن این که: پیامبر (ص) شخصا برنامه خاصى از سوى خداوند داشته که بر طبق آن عمل مى کرده، و در حقیقت آئین مخصوص خودش بوده، تا زمانى که اسلام بر او نازل گشت.
شاهد این سخن حدیثى است که در نهج البلاغه آمده است : "خداوند از آن زمان که رسول خدا از شیر باز گرفته شد بزرگترین فرشته اش را قرین وى ساخت، تا شب و روز او را به راه هاى مکارم، و طرق اخلاق نیک سوق دهد" [3] .
ماموریت چنین فرشته اى دلیل بر وجود یک برنامه اختصاصى است.
شاهد دیگر این که در هیچ تاریخى نقل نشده است که پیغمبر اسلام (ص) در معابد یهود یا نصارى یا مذهب دیگر مشغول عبادت شده باشد، نه در کنار کفار در بتخانه بود، و نه در کنار اهل کتاب در معابد آنان، در عین حال پیوسته خط و طریق توحید را ادامه مى داد، و به اصول اخلاق و عبادت الاهى سخت پایبند بود.
روایات متعددى نیز- طبق نقل علامه مجلسى در بحار الانوار- در منابع اسلامى آمده است که پیامبر (ص) از آغاز عمرش مؤید به روح القدس بود و با چنین تاییدى مسلما بر اساس الهام روح القدس عمل مى کرد" [4] .
" علامه مجلسى" شخصا معتقد است که پیامبر اسلام قبل از مقام رسالت داراى مقام نبوت بوده، گاه فرشتگان با او سخن مى گفتند، و صداى آنها را مى شنید، و گاه در رؤیاى صادقه به او الهام الهى مى شد، و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسید، و قرآن و اسلام رسما بر او نازل شد، او شش دلیل بر این معنى ذکر مى کند که بعضى از آنها با آن چه در بالا آوردیم هماهنگ است. [5]
پی نوشتها:
[1] جعفرى، یعقوب، کوثر، ج 6، ص 234، پیامبر اسلام پیرو دین ابراهیم بود و خدا به او وحى کرده بود که از دین ابراهیم پیروى کند .
... چه افتخارى بالاتر از این که محمّد پیامبر خدا و امت اسلامى همگى خود را پیروان راستین ابراهیم مى دانند.
این که به پیامبر اسلام وحى شده بود که پیرو دین ابراهیم باشد، فقط مربوط به زمان قبل از بعثت نیست، بلکه پس از بعثت نیز پیامبر اسلام ادامه دهنده راه ابراهیم بود و ابراهیم به عنوان مظهر توحید و قهرمان بت شکن، الگو و سرمشق پیامبران از جمله پیامبر اسلام بود و اساساً همه پیامبران توحیدى در اصول پیرو ابراهیم بودند و اگر تفاوتهایى در میان این پیامبران وجود داشت، تفاوت در برخى از احکام و شرایع بود که مطابق با مقتضاى زمان تشریع مى شود و هر دینى براى خودش آیین ها و برنامه هایى داشت: براى هر امّتى از شما راه و روشى قرار دادیم، مائده، 48.
پیامبر اسلام طبق تعلیمات الهى، توجه خاصى به ابراهیم داشت و مى توان گفت که دین اسلام همان آیین ابراهیم بود که به صورت تکامل یافته و مطابق با زمان از سوى خداوند عرضه شده بود.
[2] حج، 78.
[3] نهج البلاغه خطبه 192 (خطبه قاصعه): "و لقد قرن اللَّه به (ص) من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته، یسلک به طریق المکارم، و محاسن اخلاق العالم، لیله و نهاره".
[4]islamquest.net/fa/archive/question/1954.
[5] مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج20، ص: 507، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1374 ش، چاپ اول .
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
پرسش :
با توجه به این که خداوند دیده نمیشود؛ چرا حضرت موسى(ع) تقاضاى رؤیت خدا نمود؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
دو جواب به سؤال فوق میتوان ارایه نمود:
1. از نظر کلامى چون مسلم است که خداوند دیدنى نیست، پس باید گفت که تقاضاى رؤیت از طرف قوم بنى اسرائیل، از زبان حضرت موسى (ع) مطرح شده است، زیرا بنى اسرائیل گفتند تا خدا را به چشم خود نبینیم، ایمان نمى آوریم. و حضرت موسى (ع) را در تنگنا قرار دادند تا درخواستشان را مطرح سازد، و موسى (ع) هم بخاطر این که از خود خدا بشنوند که خدا دیدنى نیست تقاضاى ایشان را مطرح کرد.
2. از نظر عده اى دیگر از دانشمندان و مفسران همچون علامه طباطبایى (ره) درخواست موسى (ع) نمى تواند از طرف قوم خود باشد، بلکه حضرت موسى (ع) باید در مقابل قوم خود ایستادگى کند و بگوید خدا دیدنى نیست، یا اگر مى خواهد که خدا برایشان این مطلب را بگوید، لازم است که این گونه با خدا مطرح کند که: خدایا من هر چه به ایشان مى گویم خدا دیدنى نیست باور ندارند، خودت به ایشان بگو. اما حضرت موسى(ع) مى گوید: خدایا خودت را به من نشان ده تا ترا ببینم. پس مسلم است که درخواست موسى(ع) براى خود بوده است. اما آیا این رؤیت، رؤیت با چشم ظاهرى است؟ مسلماً خیر، چون مقام حضرت موسى (ع) اجازه این برداشت سطحى و ظاهرى را به ما نمى دهد. پس با توجه به آیات دیگرى از قرآن مجید که یک نحو رؤیت و لقاء و نظارت نسبت به پروردگار را مطرح مى کند باید گفت: منظور حضرت موسى (ع) شهود قلبى و رؤیت باطنى بوده است، و خداوند با آن تجلى سهمگین که بر کوه نمود و کوه متلاشى شد، به حضرت موسى (ع) فهماند که لقاى پروردگار و رؤیت و شهود کامل او در این دنیا براى او میسر نخواهد شد و تا این روح در قالب بدن محصور است چنین دیدارى براى او غیر ممکن است. و حضرت موسى (ع) هم از درخواست نابجایى که مطرح کرده بود توبه نمود.
پاسخ تفصیلی:
پاسخ به این سؤال را از دو دیدگاه میتوان مطرح نمود:
یک. دیدگاه کلامى
در علم کلام ثابت شده است که خداوند دیده نمى شود؛ زیرا چیزى اگر بخواهد دیده شود باید مادى و جسم باشد، مکان داشته باشد، در جهت خاص باشد، شعاعى از آن به چشم برسد تا دیده شود، و مسلم است که خداوند نه جسم و مادى است و نه خصوصیات آن را دارد، پس دیده نمى شود. از این رو در علم کلام فرموده است که: "لا تُدرکه الابصار و هو یُدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر".[1]
آن گاه متکلمان براى توجیه درخواست موسى (ع) گفته اند: حضرت موسى (ع) که تقاضاى رؤیت خدا نمود، کاملاً به این مطلب واقف بود که خداوند دیدنى نیست، ولى قوم بنى اسرائیل مرتباً درخواست دیدار خدا را داشتند، ولى چون به خاطر این درخواست دچار عذاب شدند از موسى (ع) خواستند که او براى خود تقاضاى رؤیت کند و موسى (ع) هم تقاضاى رؤیت کرد. براى این توجیه، شواهدى از آیات قرآن ذکر شده است.
در آیه 5 سوره بقره آمده است: "و هنگامى که گفتید اى موسى ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر این که خدا را آشکارا ببینیم، در همین حال صاعقه شما را گرفت در حالى که نظارهگر بودید". متعاقب این صاعقه و عذاب، بنى اسرائیل از حضرت موسى خواستند که براى خود تقاضاى رؤیت کند و موسى هم ناچار شد چنین تقاضایى نماید تا این که خود خدا جواب رد بدهد و قومش قانع شوند.[2]
دو. دیدگاه فلسفى یا عرفانى
برخى دیگر از دانشمندان و مفسران هم چون علامه طباطبایى (ره) با دید دیگرى به این درخواست حضرت موسى نگریسته اند و معتقدند هرگز حضرت موسى (ع) چنین درخواست سخیفى را و لو از طرف قوم خود، ابراز نمىکند. چنان که در مورد درخواست بت پرستى آنها مقاومت نمود و به درخواست ایشان اعتنایى ننمود.
در سوره اعراف آمده است: "گفتند: اى موسى! براى ما نیز خدایى بساز، همان گونه که ایشان (بت پرستان) خدایانى دارند. گفت: شما گروهى جهالت پیشه اید".[3]
پس درخواست رؤیت با چشم ظاهرى از طرف حضرت موسى، که یکى از پنج پیامبر اولوالعزم است، و لو به سبب اصرار قوم خود هم باشد، پذیرفتنى نیست.
از این رو، باید امر دیگرى مد نظر موسى باشد و این همان مسئله لقاى پروردگار و نظر به او است که در بعضى از آیات قرآن هم آمده است. در سوره قیامت آیه 23 مى فرماید: "بعضى چهره ها آن روز شاداب است و سوى پروردگار خویش نظارهگر است". یا در آیه 110 سوره کهف مى فرماید: "ر کس امید به لقاى خداوند خویش دارد باید عمل شایسته انجام دهد و کسى را در عبادت پروردگارش شریک نسازد".
این نظر و لقا، مسلماً نظر با چشم سر نیست و براى تقریب به ذهن، مى توان به علم به نفس خود و معلومات حضورى خودمان تشبیه نمود که تعبیر به دیدن و رؤیت مى کنیم، مثلاً مى گوییم: "خودم را مى بینم که به فلان چیز علاقه دارم یا نسبت به آن کراهت دارم"، و این رؤیت یک نوع درک و شعور است که به وسیله آن، ذات و حقیقت یک چیز ادراک مى شود، بدون این که چشم و یا حتى فکر در این ادراک دخالتى داشته باشد.
پس رؤیت و نظرى که قرآن کریم درباره خداوند روا دانسته و سالکان و انسانهاى متکامل را به لقاى آن فراخوانده است، رؤیت و شهود قلب است و خداوند را با جان مى توان مشاهده نمود، (نه در حد طبیعت با چشم ظاهر و نه در حد مثال با چشم خیال و نه در حد عقل با مفهوم ذهنى) که در حد قلب است با شهود عینى. البته درجات این شهود بسته به درجات مشاهدان متفاوت است و هر کس به اندازه هستى خویش، خداوند و جمال و جلال او را مشاهده خواهد نمود و عدهاى هم که آلوده به گناه و گرفتار حجابها هستند، هر چند از شهود جمال و اسماى جمالیه و لطیفه حق تعالى محرومند، ولى جلال و قهر و انتقام الاهى و اسماى جلالیه و قهریه او را خواهند دید.
پرده ندارد جمال غیر صفات جلال
نیست بر این رخ نقاب، نیست بر این مغز پوست
که اگر پردهاى هست، از سوى انسانها است و آن جز گناه و خودبینى و تعلق به غیر خدا، چیز دیگرى نیست. از امام رضا (ع) سؤال شد، چرا خدا را نمى بینیم؟ فرمود: "گناهانتان نمى گذارد".[4]
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولى
غبار ره بنشان تا نظر توانى کرد
اگر حجاب "مَنْ" از میان رفت و شخص به مقام فنا رسید، رؤیت و مشاهده و لقاى حق، میسور خواهد شد.
جان مردم هست مانند هوا
چون به گرد آمیخت شد پرده سما
مانع آید او ز دیدآفتاب
چون که گردش رفت شد صافى و ناب
با کمال تیرگى حق واقعات
مینمودت تا روى راه نجات.[5]
البته ادراک تام و رؤیت کامل شهودی نسبت به خداوند متعال ممکن است براى "صالحان" در "دنیا" و در "قیامت" حاصل شود؛ البته در دنیا به خاطر پایبندى به بدن و توجه هر چند ضعیف و اندک به خصوصیات طبیعى و مادى و رفع حوائج آن، ممکن است این ادراک به دست نیاید. اما در قیامت، روح اشتغال به تدبیر بدن ندارد و آزاد است. در قیامت این حجابها نیز برداشته مى شود و مؤمن صالح به محضر پروردگار شرفیاب مى شود و ناظر جمال و جلال خداوند میگردد و به لقاى پروردگار مى رسد و نظر به وجه اللَّه میکند.
بنابراین در خواست حضرت موسى از خداوند متعال مى تواند ناظر به شهود کامل و این رؤیت تام باشد؛ یعنى حضرت موسى از خداوند مى خواهد که چنین رؤیت و لقایى را در همین دنیا نصیبش سازد، و خداوند به او مى فهماند که چنین رؤیت و ادراکى در این دنیا براى تو حاصل نخواهد شد و تو استطاعت چنین ادراکى را ندارى.
جریان این تقاضا و رد آن را خداوند در آیه 143 سوره اعراف بیان مى دارد: "و چون موسى به وعدگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، موسى گفت: پروردگارا! خودت را به من بنما تا ترا بنگرم. گفت هرگز مرا نخواهى دید، ولى به این کوه بنگر، اگر به جاى خویش برقرار ماند پس باشد که مرا توانى دید. پس چون پروردگار به آن کوه تجلى کرد، آن را متلاشى نمود، و موسى بىهوش بیفتاد. چون موسى به خود آمد گفت: منزهى تو، سوى تو باز مىگردم و از نخستین مؤمنانم".
خداوند براى آن که به موسى (ع) بفهماند که تحمل دیدار و تجلى پروردگار را ندارد به کوه با عظمتى که مقابل موسى بود تجلى نمود و آن کوه با آن صلابت و عظمت متلاشى گردید و موسى (ع) از فرط شدت عظمت آن تجلى، مدهوش بر زمین افتاد؛ با این که حضرت موسى (ع) معجزاتى از خدا دیده بود که بسیار با عظمت بودند، و از بندگان مخلص و رسول و نبى بود: "و اذکر فى الکتاب موسى، انّه کان مخلصاً و کان رسولا نبیاً".[6] اما این جلوه الاهى حالتى را براى موسى (ع) به وجود آورد که از هوش رفت. پس از آن که به هوش آمد از این درخواستى که نموده بود توبه کرد و ایمان آورد که رؤیت خدا و شهود قلبى او در این عالم مادى امکان ندارد.
علامه طباطبایى میفرماید: "لاکت یا بىهوشى حضرت موسى (ع) به خاطر هول و ترس از منظره پاشیده شدن کوه نبود یا ترس از خطر جانى او را به آن حال نیفکند، چون این موسى همان موسایى است که عصاى خود را م
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
پرسش :
با توجه به نیازمندی انسان به پروردگار، انجام عمل خالصانه چگونه ممکن است؟
پاسخ :
شرح پرسش:
در صورت امکان بیان فرمائید:1. با توجه به نیازمندی بشر به توفیق الهی و سعادت و کمال اخروی، انسان چگونه می تواند کار خالص و بی شائبه وتنها برای رضای خاطر الهی انجام دهد؟
2. رابطه نیازمندی انسان با خلوص نیت چگونه است؟
پاسخ اجمالی:
اخلاص، یعنی خالص ساختن قصد و نیت از غیر خدا و انجام کارها تنها برای تقرب به خداوند.
انسان از نظر قرآن، موجودی است که نسبت به خالق خود سراسر فقر و نیازمندی است و هر قدر معرفت انسان نسبت به خود و جایگاه خویش در عالم هستی بیشتر گردد، به شناخت بیشتر خالق و توجه به او می انجامد و نتیجه آن افزایش ایمان و ارتقاء درجات معنوی و اخلاص در عبادت و بندگی خداوند است.
اما از آنجا که انسان ها به لحاظ سطح معرفت و شناخت نسبت به خود و خداوند و فلسفه آفرینش متفاوتند، کیفیت بندگی و اطاعت ایشان نیز متفاوت و در حد و اندازه معرفت ایشان است.
اما آیا با توجه به نیازمندی بشر به توفیق الهی و سعادت و کمال اخروی، عمل خالصانه امکان پذیر نیست؟ در جواب باید گفت:
اولا: رسیدن به سعادت و کمال اخروی و ورود به بهشت ابدی و نیز نجات و خلاصی از عقاب و عذاب اخروی در پرتو پرهیز از گناه و انجام عبادت و طاعت الاهی، وجهه ای از خواست و اراده خداوند و مورد رضای حضرت او است، و منافاتی با خلوص ندارد و تنها از حیث درجه و اعتبار و قدر و قیمت در پیشگاه خداوند متفاوت است؛ زیرا اخلاص دارای مراتبی است که بالاترین آن صدق است؛ یعنی انسان در مقابل انجام عمل، قصد و نیت مزد گرفتن در دنیا و آخرت نداشته باشد. و پایین ترین آن اخلاص صافی است؛ یعنی انسان در ازاء عمل خود امید اجر و یا خلاصی و نجات از عقاب داشته باشد.
ثانیا: بین هدف فاعل و هدف فعل، فرق است و می شود ما در اثر نیازمندی به کمال، نیاز به عبادات و... داشته باشیم اما همین نیز هدف و انگیزه فاعل در انجام عبادات الهی نباشد و این جاست که بالاترین مرتبه اخلاص حاصل می شود.
پاسخ تفصیلی:
در پاسخ به سؤال شما توجه به دو نکته ضروری است:
اول) انسان از نظر قرآن، موجودی است با دو بعد روح و جسم، که سراسر وجودش را فقر و نیازمندی فرا گرفته و در همه امور به خالق خود یعنی "غنی بالذات" محتاج است. خداوند در قرآن می فرماید: "ای مردم شما همگی به سوی خدا محتاجید و تنها اوست که بی نیاز ستوده شده است." [1] دامنه این نیازمندی تنها به امور مادی و دنیوی محدود نمی شود بلکه در مسائل معنوی و اخروی، این نیازمندی به اوج و غایت خود می رسد.
خدای هستی بخش به انسان قدرت و توانایی و اراده و اختیار بخشیده تا اسباب سعادت دنیا و آخرت خویش را فراهم سازد. آنچه ما در ظاهر می بینیم، این است که انسان با اختیار و اراده و با تلاش و پشتکار خود به امور دنیوی خویش رسیدگی می کند، اما باید به این نکته نیز توجه داشت که، همه اسباب و علل و نعمات و مواهب موجود در عالم هستی و حتی قدرت برخورداری از این نعمات از ناحیه ذات پاک خداوند است و انسان برای رسیدن به کمال و سعادت اخروی، باید از احکام و تعالیم نورانی دین که توسط انبیاء آورده شده پیروی کند و از طریق بندگی و عبودیت خداوند و پرورش روح تقوا و معنویت و پرهیزکاری، به ذات خداوند تقرب جوید. پس فقر و احتیاج در ذات انسان است و تنها او است که بی نیاز مطلق است.
انسان با تلاش برای رفع نیازهای خود و معرفت بیشتر نسبت به جایگاه خویش در عالم هستی به شناخت بیشتر خالق نائل می شود و این به توجه و روی آوردن به غنی بالذات و هستی بخش عالم می انجامد و نتیجه آن افزایش ایمان و ارتقاء درجات معنوی و اخروی و اخلاص در عبادت و بندگی خداوند است.
دوم) اثر و فایده عبادت که از آن به هدف و غرض فعل تعبیر می کنند، نباید با هدف فاعل، یعنی نیت و انگیزه انجام دهنده کار خلط شود و هیچ الزامی وجود ندارد که انگیزه فاعل، همان هدف فعل باشد.
بهتر است فرق بین هدف فاعل و هدف فعل را با مثالی توضیح دهیم:
فرض کنید که برای مریضی، دارویی مفید و شفا بخش است، اما مریض از خوردن آن استنکاف می کند، ولی این مریض برای پدرش، احترام خاصی قائل است و پدرش بر خوردن این دارو اصرار دارد. او در این جا اقدام به خوردن دارو می کند، نه به خاطر این که آثار مفیدی برای او دارد، بلکه چون پدرش از او خواسته است؛ یعنی هیچ الزامی وجود ندارد که انگیزه فاعل، همان هدف فعل باشد. و این را نیز می دانیم که انسان ها به لحاظ سطح معرفت و شناخت نسبت به خود و خداوند و فلسفه آفرینش متفاوتند، از این رو در اطاعت و بندگی خداوند نیز دارای مراتبی هستند امام علی (ع) در روایتی عبادت کنندگان را به سه دسته تقسیم می کنند: «گروهی به شوق بهشت خدا را عبادت می کنند که این عبادت تجار است (ارزش و فایده چندانی ندارد) و گروهی از ترس جهنم خدا را عبادت می کنند که عبادت بردگان و بندگان است (ارزش و اثر زیادی ندارد) ولی گروهی هستند که چون خداوند را اهل و شایسته عبادت می بینند، برای شکر نعمت ها او را عبادت می کنند که این، عبادت احرار و آزادگان است (که بسیار با ارزش و سودمند است) .» [2]
این جمله به هدف و انگیزه فاعل اشاره دارد که گرچه انسان، با انگیزه رفتن به بهشت یا نرفتن به جهنم، از انگیزه الاهی فاصله نمی گیرد زیرا رفتن به بهشت، چیزی است که خدا آن را خواسته و اثر طبیعی اعمال عبادی هم همین است که انسان به گوهر تقوا دست یابد و در پرتو آن وارد بهشت گردد،اما انسان باید به جایی برسد که خدا را برای خدا بخواهد و پر واضح است که آثار چنین عبادتی که فقط برای خدا باشد، به خود عبادت کننده می رسد و باعث می گردد تا عبادت کننده مقام رضوان و قرب الاهی را به دست آورد، [3] اما می تواند این جز هدف عبادت کننده (فاعل) نباشد.
با توجه به این دو نکته وبا توجه به معنای و مراتب اخلاص، ارتباط فقر و نیازمندی انسان با خلوص نیت، روشن می گردد. اخلاص، یعنی خالص ساختن قصد از غیر خدا و روی گرداندن نیت از ماسوی الله [4] و اخلاص در عمل و ایمان یعنی اینکه انگیزه اصلی در انجام کارها، بندگی و رضای ذات حق تعالی باشد، نه رضایت غیر او [5] ؛ یعنی از هر شائبه و غرض دیگری خالی و تنها برای تقرب به خداوند باشد.
اخلاص که همان روح عمل است، همانند بسیاری موضوعات دیگر دارای مراتبی است که در کتب اخلاقی به آن اشاره شده است: بالاترین مرتبه اخلاص مرتبه صدق است و عبارت از آنست که؛ انسان در انجام عمل، قصد و نیت مزد گرفتن در دنیا و آخرت نداشته باشد و صاحب عمل همیشه از اجر دو عالم چشم پوشیده و به جز او مقصود و مطلوبی را نطلبد. و البته به این مرتبه نمی رسند مگر کسانیکه مستغرق در ذات و عظمت الهی گشته و واله و حیران محبت او باشند.
و پایین ترین مرتبه اخلاص را اخلاص صافی نامند و عبارت از آن است که انسان در عمل خود قصد وصول به اجر و ثواب و یا خلاصی و نجات از عقاب و عذابی داشته باشد. [6]
نتیجه:
اولا: رسیدن به سعادت و کمال اخروی و ورود به بهشت ابدی و نیز نجات و خلاصی از عقاب و عذاب اخروی در پرتو پرهیز از گناه و انجام عبادت و طاعت الاهی، وجهه ای از خواست و اراده خداوند و مورد رضای حضرت او است، و منافاتی با خلوص ندارد و تنها از حیث درجه و اعتبار و قدر و قیمت در پیشگاه خداوند متفاوت است.
ثانیا: بین هدف فاعل و هدف فعل، فرق است و می شود ما در اثر نیازمندی به کمال، نیاز به عبادات و... داشته باشیم اما همین نیز هدف و انگیزه فاعل در انجام عبادات الهی نباشد و این جاست که بالاترین مرتبه اخلاص حاصل می شود و انسانی که به این مرحله رسیده به مرحله بالای اخلاص نائل آمده است.
پی نوشتها:
[1] "یاایها الناس انتم الفقراء الی الله والله هو الغنی الحمید"، فاطر، 15.
[2] نهج البلاغه، قصار الحکم، 237.
[3] islamquest.net/fa/archive/question/389 نمایه: عبادت برای خود یا خدا؟
[4] نراقی، ملا احمد، معراج السعادة،ص 486 و 487، چاپ هما، سال 71.
[5] islamquest.net/fa/archive/question/2234، راه رسیدن به اخلاص .
[6] نراقی، ملا احمد، معراج السعادة، ص 487، با کمی تغییرات.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
پرسش :
آیا برای رفتن به زیارت خانه خدا یا ائمه ما باید اراده کنیم یا باید خدا و ائمه ما را بطلبند؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
اراده انسان ها در چنین مسافرت هایی، با طلبیده شدن آنان توسط خداوند و اولیای الاهی منافاتی نداشته، بلکه مسافرتی که با اراده زائر و همراه با طلب باشد، همانند آن است که شخصی با اراده خود به ضیافتی برود که میزبان آن ضیافت، برای او دعوتنامه فرستاده باشد و تنها در این صورت است که از احترام خاص او برخوردار خواهد شد. اما ممکن است اشخاصی با اراده خود و بدون دعوت قبلی به این ضیافت پابگذارند که بدیهی است معمولا با استقبال مناسبی از سوی میزبانان مواجه نخواهند شد.
پاسخ تفصیلی:
در پاسخ به این پرسش، ابتدا باید بدانیم که بر اساس عقیده شیعه، انسان ها در رفتار و کردار خود مجبور نبوده و خداوند، بعد از نشان دادن راه درست، این قدرت را به تمام انسان ها هدیه نموده که آنان بتوانند با اختیار و اراده، آینده خود را رقم بزنند[1]، و هر چند بشر نمیتواند، بدون اجازه خداوند دست به کوچکترین کاری بزند[2]، اما اراده الاهی بر این تعلق گرفته که او را در انتخاب خیر و شر مخیر نموده و پاداش و مجازات اخروی، نیز بر همین پایه و اساس در نظر گرفته می شود.
به همین دلیل، نمی توانیم حج و نیز سایر سفرهای زیارتی را موضوعی کاملا خارج از اراده انسان ها و تنها منوط به طلبیده شدن بدانیم.
برای توضیح این مسئله، توجه شما را به نمونه مشابهی که در زندگی روزمره اتفاق میافتد، جلب می نماییم:
فرض نمایید ضیافت بزرگ شامی در منزل شخص بزرگ و مورد احترامی برقرار است. افراد مختلفی که در این ضیافت حضور دارند، در چند گروه مختلف دسته بندی می شوند:
1 – گروهی که از دوستان میزبان بوده و با دعوت قبلی او به این مهمانی آمده اند که طبیعتا مورد احترام واقع شده، زمینه های حضور آسانتر و دلچسبتر آنان در این مهمانی نیز از جانب میزبان فراهم می آید و حضور آنان در این مهمانی موجب تحکیم روابط و محبت میان آنها شده و این دسته از مهمانان با سربلندی، جلسه را ترک خواهند نمود.
2 – گروهی نیز بدون دعوت قبلی، وارد این مجلس بزرگ می شوند و اگر صاحب مجلس، انسان کریم و سخاوتمندی باشد، در حد امکان و ظرفیت، از آنان نیز پذیرایی خواهد نمود.
3 – ممکن است اشخاصی، نه به جهت دوستی و محبت با صاحب مجلس و نه با دعوت قبلی، بلکه تنها به خاطر نشان دادن اینکه آنها نیز از موقعیت اجتماعی خوبی برخوردار بوده و بر همین اساس نیز از جمله مدعوین قرار گرفته اند، در این ضیافت حاضر شوند و دائما نیز تلاش نمایند که خود را به نحوی در کنار میزبان قرار داده و آشنائی خودشان با او را به رخ دیگران بکشند. مطمئنا رفتار میزبان با چنین افراد ریاکاری که هیچ هدفی جز خودنمایی ندارند، برخورد سردی خواهد بود.
4 – در نهایت، می توان فرض نمود که اشخاصی برای برهم زدن نظم مجلس و از هم پاشیدن آن، وارد این ضیافت گردند. اینگونه اشخاص، نه تنها جایگاهی نزد میزبان ندارند، بلکه باعث ناراحتی و آزار او نیز خواهند شد.
دقت بفرمایید: تمام اشخاص ذکر شده، با اراده خود به این مهمانی آمده اند، با این تفاوت که آمدن برخی، با دعوت و طلب از سوی میزبان بوده و برخی دیگر از چنین امتیازی برخوردار نبوده اند.
این تقسیم بندی را می توان در مورد سفر به مکه و مدینه و سایر عتبات عالیات نیز در نظر گرفت، بدین ترتیب که:
1 – گروهی از افراد، به دلیل ارتباط قوی و مستحکمی که با خداوند و اولیای او دارند، مورد توجه خاص آنان قرار گرفته و زمینه های چنین سفرهای ارزشمندی برای آنان فراهم شده و موانع آن نیز از میان برداشته می شود و بسیار مشاهده می نماییم که برخی افراد، خالصانه، دوستدار خدا و رسول و اهل بیت او بوده و خواستار انجام فریضه حج و سایر زیارات نیز می باشند، اما در شرایطی از لحاظ مادی یا جسمی و ...به سر می برند که تبدیل آرزویشان را به واقعیت، چیزی نزدیک به محال تصور می نمایند! اما با این وجود، ناگهان از جایی که گمان نمی برند، زمینه هایی فراهم می شود که توفیق چنین زیارتی نصیب آنان می شود. طبیعی است که ما اطمینان یابیم که آنان از جانب خداوند و اولیاء او طلبیده شدند و این طلبیدن منجر به آن شده تا زمینه هایی فراهم آید که آنان بتوانند با اراده خود در این مسیر قدم گذارند. بر این اساس، طلبیده شدن و اراده آنها در یک راستا قرار می گیرد، نه اینکه با هم در تضاد باشد. چنین افراد با ایمان، حتی اگر در ظاهر نیز موفق به حج و زیارت نگردند، خداوند به دلیل نیت پاکی که داشته اند، به آنان پاداش خواهد داد؛ به عنوان نمونه: امام حسن عسکری (ع) به دلیل این که در پادگانی نظامی در سامرا در حبس خانگی به سر برده و حاکمان آن زمان اجازه مسافرت را به ایشان نمی دادند در ظاهر موفق به زیارت خانه خدا و انجام مناسک حج نشده است. اما بدیهی است که این امر از شأن و منزلت و اجر آن امام بزرگوار چیزی نکاسته است.
2 – گاهی، انگیزه های تجاری و یا سیاحتی و ...، موجب اراده برخی افراد دیگر برای مسافرت به مکان های مقدس می شود. این اشخاص، همانند مهمان های ناخوانده ای هستند که وارد این ضیافت شده اند که هر چند از قرب و ارزشی همانند گروه اول برخوردار نمی باشند، اما در صورت رعایت حرمت میزبان و خودداری از رفتار نامناسب در این مکان ها، می توانند تا حدودی از بهره های معنوی آن نیز برخوردار شوند.
3 – سومین عاملی که می تواند موجب تحقق اراده سفر به مکان های زیارتی در برخی اشخاص شود، انگیزه هایی است که از وسوسه های شیطان سرچشمه می گیرد، همانند اینکه مردم، آنها را به عنوان شخص متدین و یا ولایت مداری بشناسند و یا اینکه عناوینی همانند حاجی و کربلایی به ابتدای نامشان اضافه گردد و یا اینکه تنها چشم و همچشمی با همسایه و یا دوستانشان که قبلا به این مکان ها مشرف شده اند، موجب انجام چنین سفری شود و ...
متأسفانه، کم نیستند اشخاصی که با چنین نیت غیر خالصانه ای، گام در این مسیر می گذارند و طبیعتا نمی توان آنها را به عنوان مهمانان واقعی خدا و اولیاء او ارزیابی نمود که از سوی آنان برای این سفر طلبیده شده باشند و اینگونه افراد، نمی توانند انتظار لطف و بخشش خداوند را داشته باشند، چون بخشش خداوند به حاجیانی تعلق خواهد گرفت که تنها رضایت او را در نظر داشته اند[3] و تمام وعده هایی که به زائران کربلا داده شده، مخصوص به افرادی است که قصد ریا و خودنمایی نداشته اند [4]، بلکه بهره چنین افراد ریاکاری از این سفر، بیش از رسیدن به همان هدف های کوچکشان نیست.
4 – در نهایت گروه چهارمی نیز به قصد فتنه و ایجاد آشوب در میان زائران، به این مکان های مقدس وارد می شوند که گاه با طرح شبهه ها و رفتار غیر مناسب، سعی در از بین بردن انگیزه های معنوی زوار دارند و گاه به طور فیزیکی نیز اقدام به تخریب و از بین بردن این مناطق می نمایند که بدیهی است این اشخاص نمی توانند مورد طلب خدا و معصومان(ع) باشند!
در همین راستا، خداوند می فرماید که هر که در حرم الاهی ستم روا دارد، او را به عذاب دردناکی گرفتار خواهیم نمود[5].
با مروری در مطالب بیان شده، می توانیم این ارزیابی را به دست آوریم که انسان ها می توانند با انگیزه های مختلف، در این مکانها حضور به هم رسانند که تمامشان نیز ناشی از اراده خود آنها است و مشاهده می نماییم، همان گونه که پیامبر خدا(ص) و دیگر اولیای الاهی برای جلب رضایت خداوند، بر گرد کعبه طواف می نموده اند، اشخاصی همانند معاویه و یزید نیز در ظاهر، همین مسیر را در کنار خانه خدا پیموده اند، اما این کجا و آن کجا!
مرقد سالار شهیدان حسین بن علی(ع) نیز از آغاز، مقصد و منظر عاشقان الاهی بوده است، اما در زمان خودمان دیدیم که جنایتکارانی همانند صدام معدوم نیز گاهی به عنوان زیارت، در این مرقد حاضر می شدند و گاهی با کمال بیشرمی، دستور به گلوله بستن آن را صادر می نمودند!
تمام این ها، نشانگر این واقعیت است که نمی توان حضور تمام افراد در مناطق متبرک را ناشی از طلبیده شدن آنها بدانیم و بر همین اساس، پاسخ ما به پرسشتان این است که برای چنین سفرهایی، به هر حال، باید ارادهای صورت پذیرد و بدون این اراده، زیارتی صورت نخواهد گرفت، اما اگر انگیزه؛ در چنین اراده ای؛ خالصانه و الاهی باشد، نشانگر طلبیده شدن فرد است که می تواند بهره های معنوی فراوانی از سفرش ببرد و در غیر این صورت، سفر به مکه و عتبات عالیات، با دیگر سفرها تفاوتی نخواهد داشت.
پی نوشتها:
[1] - دهر، 3(انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا) .
[2] - تکویر، 29(و ما تشاؤن الا ان یشاء الله رب العالمین) .
[3] - حر عاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعه، ج 11، ص 109، روایت 14377، موسسه آل البیت، قم، 1409 ه ق .
[4] - همان، ج 14، ص 446، روایت 19567.
[5] - حج، 25.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
پرسش :
آیا امام حسن مجتبی(ع) با زنان زیادی ازدواج و آنها را طلاق داده است؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
یکی از آفتهای بزرگی که متأسفانه متوجه منابع حدیثی اسلام شده است، وارد کردن احادیث جعلی و دروغ در بین احادیث صحیح توسط افراد مُغرض بوده است.
امام حسن مجتبی(ع)، از شخصیتهایی است که متأسفانه جاعلین حدیث و دروغگویان نسبتهای ناروایی در قالب حدیث و روایت به ایشان دادهاند. از جمله روایتهایی که جعل کردهاند ازدواج زیاد و طلاق دادن بسیار است. و این روایات را هم در منابع حدیثی و تاریخی شیعی و هم در کتب تاریخ اهل سنت وارد کردهاند. اما خوشبختانه شواهد تاریخی و عقیدتی فراوانی در دست است که جعلی بودن آنها را روشن میسازد.
پاسخ تفصیلی:
یکی از آفتهای بزرگ و ویرانگری که متأسفانه متوجه منابع حدیثی اسلام شده است، جعل حدیث و داخل کردن آنها در بین احادیث صحیح است که به انگیزههای سیاسی، مذهبی و ... که گاه به هدف پیراستن شخصیتهای منفور و آلوده حکام اموی و عباسی و گاه برای تخریب و ضربه زدن به شخصیتهای ارزشمند انجام گرفته است. به همین جهت تشخیص احادیث صحیح از جعلی کار بسیار مهم و دشواری است.
امام حسن مجتبی(ع)، از شخصیتهایی است که هدف آماج احادیث مجعول قرار گرفته، اما دشمنان اینبار ایشان را به تعدّد ازدواج و بسیاری طلاق متهم کردهاند! اتهامی که بیاساس بودن آن درباره شخصیتی همانند امام حسن مجتبی(ع) کاملاً واضح است.
در بعضی از این روایات چنین آمده است:
الف. امام علی(ع) به مردی که در مورد خواستگاری حسن، حسین و عبداللّه بن جعفر از دخترش با ایشان مشورت میکرد، فرمود: «بدان! حسن، بسیار طلاق میدهد. دخترت را به حسین تزویج کن؛ زیرا برای دخترت بهتر است».[1]
ب. امام صادق(ع): «حسن بن علی پنجاه زن را طلاق داد. تا آنکه حضرت علی(ع) در کوفه بپا خاست و فرمود: ای کوفیان! به حسن دختر ندهید؛ زیرا بسیار طلاق میدهد. مردی بر پا خاست و گفت: به خدا سوگند، چنین میکنیم. او فرزند رسول خدا(ص) و فاطمه(س) است، اگر خواست همسرش را نگه میدارد و اگر نخواست طلاق میدهد».[2]
ج. امام باقر(ع): «علی(ع)، کوفیان را مخاطب ساخت و فرمود: به حسن زن مدهید؛ زیرا بسیار طلاق میدهد».[3]
در بعضی از کتب اهل سنت نظیر: انساب الاشراف،[4] قوت القلوب،[5] شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید معتزلی[6] و... نیز همین مطالب تکرار شده است و از آنجایی که گفتهاند دروغ هر چه بزرگتر باشد قبول کردنش آسانتر است در بعضی از جعلها عدد همسران مطلقه آنحضرت را به سیصد نفر رساندهاند![7] که همه اینها سخیف و فاقد ارزش و به دور از عقل و منطق است.
شواهد تاریخی، عقیدتی فراوانی در دست است که بر نادرستی این نقلها دلالت دارد:
1. امام مجتبی(ع) در نیمه رمضان سال سوم هجری به دنیا آمد و بنا بر مشهور، در 28 صفر سال پنجاه هجری از دنیا رفت.[8] اگر اولین ازدواج آنحضرت در 20 سالگی باشد، تا سال شهادت پدر؛ یعنی سال 40 هجری، یعنی در فاصله 17 سال، باید این تعداد ازدواج و طلاق صورت گرفته باشد که با توجه به اینکه آنحضرت در دوران پنج ساله حکومت پدر در تمامی سه جنگ نهروان، جمل و صفین شرکت داشتند و با توجه به اینکه آنحضرت بیست بار پیاده از مدینه به حج رفتند و حج گذاردند چگونه ممکن است وقت کافی برای چنین ازدواجهایی داشته باشند. بنا بر این، قبول چنین احادیثی امری نامعقول است.
2. بیشتر روایاتی که در کتب حدیث آمده منقول از امام صادق(ع) است؛ یعنی این مطلب حدود نزدیک به یک قرن پس از زمان امام مجتبی(ع) مطرح میشود، چرا که وفات امام صادق(ع) در سال 148 هجری و شهادت امام مجتبی(ع) در سال پنجاه هجری رخ داد. اگر واقعاً این روایات از امام صادق(ع) باشد حضرت چه هدفی از بیان آن بعد از یک قرن داشتهاند؟ آیا درصدد بیان و افشای بحران خانوادگی امام مجتبی(ع) بودهاند؟! قابل تأمّل است که این سخن در همان اوان، بر زبان منصور دوانیقی دشمن سرسخت ائمه(ع)، جاری میشود. مسعودی، سخنرانی منصور را در جمع خراسانیها چنین نقل کرده است :«سوگند به خداوند که فرزندان ابوطالب را با خلافت وا نهادیم، و به هیچ روی متعرض آنان نشدهایم، تا آنکه علی بن ابیطالب خلافت را به دست گرفته و آن زمان که موفق نشد در حکومت، تن به حکمیت داد. مردم اختلاف کردند و سخنشان گوناگون شد تا گروهی بر او هجوم آورده و او را کشتند. پس از وی، حسن بن علی بپا خاست. او مردی نبود که اگر اموالی بر او عرضه میشد، بستاند. معاویه با حیله او را ولیعهد خود کرد. و سپس او را خلع کرد. او به زنان رو آورد. روزی نبود که ازدواج نکند یا طلاق ندهد. تا آنکه در بستر از دنیا رفت».[9]
3. اگر چنین امری واقع شده بود باید دشمنان قسم خورده و بهانه جویانی که بر کوچکترین امری مثل رنگ و جنس لباس ایشان اعتراض میکردند، در زمان حیات آنحضرت، این امر را بر ایشان خُرده میگرفتند و در مناظرات و اعتراضهایی که بر حضرت داشتند بر این نکته ـ که اگر صحیح بود نقطه ضعف بزرگی به شمار میرفت ـ انگشت میگذاشتند. ولی چنین امری از آن دوران، گزارش نشده است.
4. تعداد همسران و فرزندان و دامادانی که برای حضرت امام حسن در منابع تاریخی آمده، با این رقمها سازگاری ندارد. بیشترین تعداد فرزندان را 22 و کمترین را 12 گفتهاند و تنها 13 نام به عنوان همسر، برای ایشان ذکر شده که ترجمه و شرح حال بیش از سه تن آنان در دست نیست و نیز بیش از سه داماد برای آن بزرگوار در کتب تاریخ، گزارش نشده است.[10]
5. روایاتی بر مبغوضیت طلاق دلالت دارد. این روایات در کتب حدیثی شیعه و اهل سنت به نحو مکرّر، نقل شده است.
رسول خدا(ص): «منفورترین حلالها نزد خداوند، طلاق است».[11]
امام صادق(ع): «ازدواج کنید و طلاق ندهید؛ زیرا طلاق عرش خداوند را به لرزه درمیآورد».[12]
و نیز امام صادق(ع)، از پدرشان نقل میکند: «خداوند کسی را که بسیار طلاق دهد و به دنبال تنوع ذائقه جنسی باشد، دشمن میدارد».[13]
حال آیا میتوان گفت: امامی معصوم به طور مکرّر دست به چنین عملی زند و این عمل، توجیهی نداشته باشد که پدرش هم اقدام به جلوگیری از آن نماید.
6. امام حسن مجتبی(ع) عابدترین و زاهدترین انسان زمانش بود،[14] و همواره این چنین نیایش میکرد: «من از پروردگارم حیا میکنم که او را ملاقات کنم در حالی که پیاده به سوی خانه او نرفته باشم».[15] او بیستبار پیاده از مدینه به حج رفت و حج گذارد چگونه ممکن است مرتکب چنین اعمالی شود؟!
7. صفت «مِطلاق»(پُر طلاق)، در جاهلیت نیز مذموم بود. وقتی خدیجه(س) به پسر عمویش ورقه، از خواستگارانش سخن گفت و با وی مشورت کرد که به کدام پاسخ مثبت دهد، ورقه جواب داد: شیبه بسیار بدبین است، عقبه پیرمرد است، ابوجهل مردی متکبر و بخیل است، صلت مردی مطلاق است. آنگاه خدیجه(س) گفت: «نفرین خدا بر اینها باد، ولی آیا میدانی مرد دیگری هم از من خواستگاری کرده است؟».
و اینک جای تأمل است، چگونه خصلتی که در جاهلیت مورد ذم و سرزنش بوده و مردمان آن دوره حاضر نبودند به چنین مردی (مطلاق) زن دهند، آنوقت حضرت علی(ع) فرزند زاهد و پارسای خود را چنین وصف کرده باشد؟! و امامی معصوم به چنین خصلت ناپسندی که مبغوض خداوند است آلوده باشد.
اینها بعضی از شواهدی بود که بر دروغ و بی اساس بودن این نقل ها گواهی میدهد.
بنابراین، نمیتوان این مضامین سخیف و نقلهای ناصواب را در حق شخصیتی پذیرفت، که در روایات متعددی از قول رسول گرامی اسلام(ص) مورد تعریف و تمجید قرار گرفته است.[16]
کتابهایی که در این زمینه میتوان به آنها رجوع کرد:
1. قرشى، باقر شریف، حیاة الامام الحسن(ع)
2. مطهرى، مرتضی، نظام حقوق زن در اسلام
3. پیشوایى، مهدى، زندگى امام حسن(ع)
4. مصطفوى، حسن، الامام المجتبى(ع)
5. شفیعى، سیدعلى، از گوشه و کنار تاریخ
6. رسولى محلاتى، سیدهاشم، زندگانى امام مجتبى(ع)
7. زمانى، احمد، حقایق پنهان
پی نوشتها:
[1]. برقى، احمد بن محمد، المحاسن، ج 2، ص 601، قم، دار الکتب الإسلامیة، چاپ دوم، 1371ق.
[2]. کلینى، محمد بن یعقوب، الکافی، ج 6، ص 56، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، 1407ق.
[3]. ابن حیون مغربى، نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، ج 2، ص 258، قم، مؤسسة آل البیت(ع)، چاپ دوم، 1385ق.
[4]. بلاذرى، أحمد بن یحیى، انساب الاشراف، ج 3، ص 25، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، 1417ق.
[5]. ابو طالب مکى، محمد بن على، قوت القلوب، ج 2، ص 412، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول.
[6]. ابن أبی الحدید، عبد الحمید بن هبة الله، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 12 – 13، قم، مکتبة آیة الله المرعشی النجفی، چاپ اول، 1404ق.
[7]. ر.ک: قوت القلوب، ج 2، ص 412.
[8]. ر.ک: «زندگینامه و فضائل و مناقب امام حسن مجتبی(ع)»، سؤال 1907.
[9]. مسعودی، على بن حسین، مروج الذهب، ج 3، ص 300، قم، دار الهجرة، چاپ دوم، 1409ق.
[10]. ر.ک: قرشى، باقر شریف، حیاة الإمام الحسن بن على(ع)، ج 2، ص 455 – 460 و 461 ـ 469، بیروت، دار البلاغة، چاپ اوّل، 1413ق.
[11]. سجستانی، أبو داود سلیمان بن أشعث، سنن ابی داود، ج 3، ص 504، بیجا، دار الرسالة العالمیة، چاپ اول، 1430ق.
[12]. طبرسى، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، ص 197، قم، الشریف الرضى، چاپ چهارم، 1412ق؛ شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعة، ج 22، ص 9، قم، مؤسسه آل البیت(ع)، چاپ اول، 1409ق.
[13]. وسائل الشیعة، ج 22، ص 8.
[14]. شافعی، ابراهیم بن سعد الدین، فرائد السمطین، ج 2، ص 68، بیروت، مؤسسة المحمود، چاپ اوّل، 1400ق.
[15]. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 43، ص 399، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم، 1403ق.
[16]. ر.ک: مهریزى، مهدى، تأملى در احادیث کثرت طلاق، مجله پیام زن، شماره 76، تیر 1377ش.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 7:31 PM
پرسش :
آیا بشارت آمدن حضرت محمد (ص) در انجیل موجود است؟ به چه دلیل انجیل تحریف شده و قرآن تحریف نشده است؟
پاسخ :
شرح پرسش:
مدتی است با یکی از دوستان مسیحی که در گروه شاهدان یهوه فعالیت دارد در باره اسلام و مسیحیت صحبت می کنیم .لطفا در این رابطه به سؤالات زیر پاسخ دهید:
1. ما معتقد هستیم که پیامبری حضرت محمد (ص) از طریق حضرت عیسی (ع) بیان شده است. (سوره صافات آیه 6). آیا نشانه ای از انجیل برای این مورد هست؟ (دوست مسیحی می گوید این مورد در انجیل نیست.)
2. با چه دلایل محکمی می توان گفت که در انجیل تحریفات وجود دارد؟ (چون مسیحیان می گویند انجیل از سوی خدا است و کلام خدا تحریف نمی شود. آنان می گویند قرآن به انجیل به عنوان کتاب هدایت، زیاد استناد کرده است.)
3. چگونه می توان به مسیحیان اثبات کرد که قرآن بر خلاف سایر کتاب ها از تحریف مصون است؟
پاسخ:
پاسخ اجمالی:
از دیدگاه قرآن و نقد تاریخی کتب مقدس بر میآید که تورات آن کتابی نیست که بر موسی نازل شده است. اناجیل و عهد جدید نیز با انجیلی که در قرآن گفته شده است متفاوت است چرا که مسیحیان به وحی به معنای اسلامی، اعتقادی ندارند.
همچنین با توجه به مطالعات تاریخی، انجیل (چه کتابی به صورت وحی شده از سوی خدا باشد و چه نباشد و نوشته برخی از مسیحیان باشد) همه کلمات حضرت عیسی را در برندارد و در همین اناجیل موجود نیز در برخی موارد ممکن است روایت درست و دقیق سخنان و زندگی حضرت عیسی نباشد.
درباره اینکه آیا بشارتی به حضرت محمد در کتب مقدس وجود دارد یا نه، اشاره به صفات و خصوصیات پیامبر خاتم در کتب آنها وجود دارد، اما به اسم و رسم چنین چیزی قابل اثبات نیست.
دلایل ما نیز بر عدم تحریف قرآن بسیار است و یکی از آشکارترین آنها دلایل عقلی و تاریخی بر این ادعاست.
پاسخ تفصیلی:
برای روشن شدن پاسخ باید سه نکته بیان شود:
اول- تحریف کتب مقدس
1- نگاه قرآن به انجیل [1]
از نظر قرآن بخشی از انجیل توسط مسیحیان تحریف شده است. علامه طباطبایی در تفسیر آیه:" ..و به او، کتاب و دانش و تورات و انجیل، میآموزد.." [2] آورده است:" انجیل (به معناى بشارت) یک کتاب بوده و بر عیسى بن مریم(ع) نازل شده و وحیى بوده مختص به آن جناب، چون فرموده: «و أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنَّاسِ» [3] و نفرموده انجیل های چهار گانه، پس این انجیلهاى چهارگانه: متى، مرقس، لوقا و یوحنا کتابهایى هستند که بعد از جناب عیسى (ع) تألیف شدهاند. [4]
ایشان نوشته اند: "قرآن کریم اجمالاً (نه صد در صد) این تورات و اناجیل موجود را قبول دارد و در آیه شریفه: «...... ولى بخاطر پیمان شکنى، آنها را از رحمت خویش دور ساختیم و دلهاى آنان را سخت و سنگین نمودیم سخنان (خدا) را از موردش تحریف مى کنند و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش کردند و هر زمان، از خیانتى (تازه) از آنها آگاه مى شوى، مگر عده کمى از آنان ولى از آنها درگذر و صرف نظر کن، که خداوند نیکوکاران را دوست مىدارد! » [5] ، به وقوع تحریف، شهادت داده شده است، " [6]
2- دیدگاه مسیحیان نسبت به انجیل
عقیده به آوردن وحی توسط عیسی به گونهای که مسلمانان در مورد قرآن و پیامبر اسلام معتقدند، در مسیحیت جایی ندارد. آنان عیسی را تجسم وحی الهی میدانند و به عقیده آنان وی نه حامل پیام، بلکه عین پیام بوده است. [7]
توماس میشل (کشیش مسیحی) معتقد است: "در واقع مسیحیان انجیل را سرگذشت زندگی عیسی میدانند. به عقیده مسیحیان تا 30 سال پس از به صلیب رفتن مسیح کتابی وجود نداشت؛ بلکه سخنان و کارهای مسیح به صورت شفاهی نقل میشد. آنها معتقدند که این روح القدس بود که از طریق الهام نویسندگان انجیلها را برای نوشتن این کتب و ثبت برگزیده سخنان و کارهای بسیار زیاد عیسی در آنها رهنمون شد. [8]
عبارات این کشیش مسیحی بسیار برای ما راهگشاست. اینکه وی عقیده دارد که این اناجیل بخشی و برگزیدهای از سخنان و کارهای حضرت عیسی است، این احتمال را ایجاد میکند که برخی از مطالبی که قرآن از حضرت عیسی نقل کرده است، جزو همان سخنانی باشد که در اناجیل ذکر نشده است.
بنابراین از دیدگاه مسیحیان انجیل کتاب آسمانی نیست بلکه کتاب مقدس است که مسیحیان آنرا از روی رفتار و گفتار حضرت مسیح تدوین کرده اند.
3- کتب مقدس و نقد تاریخی
از قرن هیجدهم میلادی و پس از پیدایش نهضت روشنگری نگرش جدیدی نسبت به کتب مقدس و از جمله انجیل صورت گرفت. این نگرش به نقد تاریخی کتاب مقدس معروف است. ره آورد این نگرش آن بود که کتاب مقدس به آزمایشگاه تجربی برده شد و مانند سایر پدیدههای تاریخی مورد نقد و بررسی تجربی قرار گرفت. برای مثال نقادان کتاب مقدس با مطالعات و بررسیهای دقیق، تاریخ درست نگارش و نویسندگان کتب مقدس را به طور جدی زیر سؤال بردند. در مورد انجیل یوحنا که مدتها مورد علاقه مسیحیان سنتی بود، گفته شد که توسط یوحنای دمشقی نوشته نشده و جنبه تاریخی آن خیلی قوی نیست. یا معلوم شد که سه انجیل اول مدتها پیش از انجیل یوحنا نوشته شده و بسیار معتبرتر است. مهمتر از همه اینها این بود که همه جزئیات کتاب مقدس مورد شک و تردید قرار گرفت. [9]
بنابراین با توجه به مطالب مطرح شده مسلم است که اولاً: انجیل های موجود کلام و وحی خداوند متعال نیست.ثانیاً: انجیل های موجود (چه کتابی به صورت وحی شده از سوی خدا باشد و چه نباشد و نوشته برخی از مسیحیان باشد) همه کلمات حضرت عیسی را در برندارد. ثالثاً: در همین انجیل های موجود نیز در برخی موارد ممکن است روایت درست و دقیق سخنان و زندگی حضرت عیسی نباشد.
دوم: آیا پیامبری حضرت محمد(ص) از طریق حضرت عیسی (ع) بیان شده است؟
1- دیدگاه قرآن:
طبق آیات قرآن حضرت عیسی(ع) به نبوت حضرت محمد بشارت داده است. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان چنین میگوید:" آیات قرآنى دلالت دارد بر اینکه تورات و انجیل آمدن خاتم الانبیاء(ص) را بشارت داده اند و مى فرماید: «کسانى که پیروى مى کنند رسول درس نخوانده اى را، که نامش را در کتاب آسمانى خود تورات و انجیل مى خوانند و مى یابند.» [10] .
آیات زیر از جمله آیاتی است که به این بشارت، اشاره دارند:
الف- «کسانی که به ایشان کتاب دادهایم، همان گونه که فرزندان خود را میشناسند، او (حضرت محمد) را میشناسند.» [11]
ب- «کسانی که بدیشان کتاب دادهایم میدانند که آن (قرآن) از جانب پروردگارت به حق فرو فرستاده شده است.» [12]
ج- « (عیسى (ع) فرمود) اى بنى اسرائیل من فرستاده خدا به سوى شمایم و تورات را که قبل از من نازل شده است، تصدیق میکنم و من این بشارت را آورده ام که بعد از من رسولى مى آید به نام احمد.» [13]
از این موارد مورد الف و ب، اشارهای به اینکه اهل کتاب پیامبر را میشناختهاند، وجود ندارد. بلکه صرفاً گفته است که اهل کتاب به این امور علم دارند و لازمه علم داشتن این نیست که این امور در کتب مقدس آنان موجود باشد. بلکه منشأ این علم ممکن است سنت شفاهی آنان باشد. البته احتمالات دیگری نیز ممکن است وجود داشته باشد. [14] اما مورد ج و آیهای که در کلام علامه طباطبایی بود، کاملاً فرق دارد. در مورد ج گفته شده است که حضرت عیسی بشارت به آمدن حضرت محمد داده است و در مورد دیگر گفته شده است که از پیامبر اسلام در تورات و انجیل سخن رفته است. مورد ج تنها این را اثبات میکند که حضرت عیسی بشارتی به آمدن حضرت محمد داده است؛ ولی گفته نشده که نام ایشان در اناجیل نیز ذکر شده است.
مورد دیگر نیز تنها این را اثبات میکند که از پیامبر اسلام در تورات سخن گفته شده است. اما این به صورت بیان صفات و معرفی به صفات بوده است؛ نه ذکر نام ایشان.
البته عدم وجود چنین بشارتی در تورات و انجیل های موجود دلیل بر بطلان ادعای قرآن نیست؛ زیرا تورات و انجیل های چهار گانه ای که امروزه در دسترس است همه مطالب تورات و انجیل واقعی و اصلی را در بر ندارند. و نیز علمای یهود و نصاری اعتراف دارند که تورات اصلی که به حضرت موسی (ع) نازل شده بود مفقود شد و بعد از سالهای زیاد توراتی که در قلبها محفوظ مانده بود دوباره تدوین شد و همین مشکل برای انجیل نیز به وجود آمده است. (جالب است که بدانیم پس از نابود شدن دهها انجیل که حتی تعداد آنها به پنجاه نیز میرسد، در سال 325 م بزرگان مسیحیت جمع شدند و چهار انجیل را به رسمیت شناختند).
2- شواهدی از کتب مقدس درباره حضرت محمد(ص)
عدهای از محققین برآنند مراد انجیل یوحنا که حضرت عیسی آمدن "فارقلیط" را بشارت داده و در سه جا این لفظ را آورده، [15] حضرت محمد (ص) است زیرا اینان این کلمه را به معنای ستوده شده (محمد) تلقی کرده اند گرچه مسیحیان این کلمه را به معنای تسلیدهنده گرفتهاند. [16]
به جز این مورد در هیجده مورد در تورات و انجیل درباره پیامبر اسلام سخن گفته شده است. [17] ما در اینجا به بعضی از آنها اشاره می کنیم:
1- « بنابه نقل تورات، حضرت موسى به قوم اسرائیل مى گوید: «یهوه، خدایت، نبى اى را از میان تو از برادرانت مثل من براى تو مبعوث خواهد گردانید او را بشنوید» [18] .
و نیز خدا به موسى مى گوید:
«نبى اى را براى ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هرآنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت. و هر کس که سخنان مرا که او به اسم من گوید نشنود من از او مطالبه خواهم کرد.» [19] .
شکى نیست که این دو فقره آمدن پیامبرى را بشارت مىدهند. این پیامبر ویژگىهایى دارد؛ از جمله این که مانند موسى است و دیگر این که از میان برادران قوم اسرائیل برخواهد خواست. هیچ یک از انبیاء بنى اسرائیل ادعا نکردهاند که مانند موسى هستند. بدون شک مهمترین ویژگى نبوت حضرت موسى این است که شریعتى خاص آورده است و وقتى گفته مى شود «نبى اى مانند موسى» حتماً باید این ویژگى در نظر گرفته شود. هیچ یک از انبیا ادعا نکرده اند که شریعتى خاص آورده است و حتى حضرت عیسى به گفته اناجیل همان شریعت موسى را اجرا مى کرده و مأموریتش براى همین بوده است: «گمان مبرید که آمده ام تا تورات یا صحف انبیاء را باطل سازم نیامده ام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم... پس هر که یکى از این احکام کوچک ترین را بشکند و به مردم چنین تعلیم دهد در ملکوت آسمان کمترین شمرده شود اما هر که به عمل آورد و تعلیم نماید او در ملکوت آسمان، بزرگ، خوانده خواهد شد» [20] .
نکته دیگر این است که برطبق این دو فقره آن پیامبر «از میان برادران» بنى اسرائیل است و مشخص است که برادران بنى اسرائیل، بنى اسماعیل هستند. و این قید با وضوح نشان مى دهد که این پیامبر از بنى اسرائیل نیست.
در عهد جدید آمده است: «و این است شهادت یحیى در وقتى که یهودیان از اورشلیم، کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که تو کیستى که معترف شد و انکار ننمود بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم. آنگاه از او سؤال کردند پس چه، آیا تو الیاس هستى؟ گفت: نیستم. آیا تو آن نبى هستى؟ جواب داد که نى» [21] .
حضرت یحیى(ع) معاصر حضرت عیسى است و اندکى قبل از آن حضرت به پیامبرى مبعوث شده است. یهودیان مى خواهند هویت او را بشناسند، پس کاهنان را نزد او مى فرستند. کاهنان یهود ابتدا از یحیى مى پرسند که آیا تو مسیح هستى؟ جواب منفى مى دهد. سپس سؤال مى کند آیا تو الیاس هستى؟ باز حضرت جواب منفى مى دهد. سپس سؤال مى کند که آیا تو «آن نبى» هستى؟ باز یحیى جواب منفى مى دهد.
این فقره صریح در این است که سؤال کنندگان مسیح را غیر از آن پیامبرى که در انتظارش بوده اند، مى دانسته اند. در این باره چند نکته قابل ذکر است:
1. مفسرانِ کتاب مقدس عبارت «آن نبى» را اشاره به همان پیامبرى مى دانند که در سفر تثنیه باب 18 حضرت موسى وعده داده بود. [22]
2. آن پیامبر در بین یهودیان چنان معروف بوده که اشاره کوتاه «آن نبى» براى انتقال به آن کافى بوده است. به گفته برخى، آنان منتظر پیامبرى بوده اند که سید انبیا و بزرگ ترین آنان بوده است. [23]
3. کسانى که از حضرت یحیى سؤال مى کرده اند، کاهنان قوم و برگزیدگان مرکز یهودیت آن زمان، یعنى اورشلیم، بوده اند.
4. شکى نیست که این مسئله، یعنى انتظار یک پیامبر بزرگ، مسئله بسیار مهمى است و اگر آنان اعتقاد خطایى در این باره داشته اند، حضرت یحیى مى باید آنان را متوجه خطایشان بگرداند؛ نه این که خطاى آنان را تأیید کند. از حضرت یحیى سؤال شده است که آیا تو مسیح هستى و او جواب منفى داده است، باز از او مى پرسند که آیا تو آن نبى هستى؟ اگر در واقع مسیح همان نبى بوده است باید حضرت یحیى پاسخ دهد که این دو یکى هستند، و نه این که پاسخ دهد که نه، آن هم نیستم.
5. در فقره دیگرى از انجیل یوحنا کسانى حضرت عیسى را مصداق آن نبى دانسته اند [24]، اما در موارد دیگرى بین مردم اختلاف شده است که آیا این فرد (عیسى) مسیح است یا آن پیامبر: «آنگاه بسیارى از آن گروه چون این کلام را شنیدند، گفتند در حقیقت این شخص همان نبى است و بعضى گفتند او مسیح است... پس درباره او در میان مردم اختلاف افتاد» [25] . از این فقره برمى آید که همه کسانى که در آن مکان حاضر بوده اند، مسیح را غیر از آن نبى مى دانسته اند؛ زیرا وقتى یک دسته گفته اند او آن نبى است، اگر در نظر دسته دوم، که او را مسیح مى دانستند، مسیح با آن نبى یکى بود، پس نباید اختلافى در کار باشد.
6. در موردى دیگر در قسمت هاى عهد جدید، کسانى عیسى را همان نبى دانسته اند [26] که البته اعتبار دیگر قسمت هاى عهد جدید نزد مسیحیان به اندازه اناجیل نیست و اعتبار سخن دیگران به اندازه سخن حضرت یحیى نیست و بر فرض که اختلاف باشد، براى اثبات سخن قرآن همان تأیید حضرت یحیى کافى است.
از مجموع این دو فقره عهد قدیم و جدید مى توان استفاده کرد که در تورات و اناجیل فعلى فقراتى وجود دارد که آمدن پیامبرى را با اوصافى که بر پیامبر اسلام منطبق است، بشارت دادهاند. همین که فقرهاى از این دو کتاب با سخن قرآن منطبق باشد، براى تبیین آن کافى است.» [27]
سوم- دلیل بر عدم تحریف قرآن
دانشمندان دلایل زیادی بر عدم تغییر و تحریف قرآن بیان نموده اند که ما در این جا تنها برخی از ادله عقلی آن را بیان می کنیم:
1. قرآن از هنگام نزول دارای خصوصیاتی؛ مانند نظم بدیع، عدم اختلاف بین آیات، اخبار غیبی و .. بوده است و همچنان آن خصوصیات را دارد و هنوز هم کسی نتوانسته حتی یک سوره مانند آن بیاورد. پس قرآن 14 قرن گذشته با قرآن امروز فرقی ندارد.
2. اگر دینی بخواهد آخرین دین باشد، اولاً: باید کامل باشد (بر خلاف دین های غیر خاتم که کامل نبودند) و ثانیاً: هیچ تحریف و تغییری در طول تاریخ نداشته باشد، و با فقدان هر یک از این دو ویژگی، عقل خواهد گفت این دین خاتم نیست. البته باید توجه داشت که از بارزترین امور دین که نباید تغییر و تحریف در آن راه یابد، کتاب آن دین است. پس می گوییم قرآن کتاب اسلام است و دین اسلام هم دین خاتم، پس قرآن، کتاب دین خاتم است و از آن روی که کتاب دین خاتم باید مصون از تغییر و تحریف باشد، پس نتیجتاً قرآن مصون از تحریف و تغییر است.
3. قرآن کتابى است که مسلمانان همیشه در نمازها، مساجد، خانه، میدان جنگ، به هنگام روبه رو شدن با دشمنان و به عنوان استدلال بر حقانیت مکتب از آن استفاده مىکردند و هیچ گاه از آن جدا نبوده اند، و با چنین حضوری، جایی برای تحریف آن وجود نخواهد داشت.
4. اگر کسی در کیفیت جمع قرآن به صورت یک مجموعه و با همین شکل فعلى در عصر خود پیامبر (ص) با دیگری اختلاف داشته باشد، در این شکی ندارد که نه کلمه ای به قرآن اضافه شده و نه کلمه ای از آن کم شده است؛ زیرا از آن زمان تا کنون مسلمانان سخت به یاد گرفتن و حفظ آن اهمیت مى دادند. حافظان و قاریان و معلمان قرآن در زمان پیامبر اکرم (ص) آن قدر زیاد بودند که تنها درحادثه " بئر معونه" حدود 70 نفراز آنان شربت شهادت نوشیدند در زمان های بعد از پیامبر اکرم (ص) تا امروز در تمامی کشورهای اسلامی همواره عده زیادی حافظ و قاری و معلم قرآن بوده اند که با این وصف حتی احتمال تحریف آن وجود نخواهد داشت. [28] بنا براین امکان هیچ گونه تحریفی در قرآن وجود ندارد.
پی نوشتها:
[1] . چون پرسش ناظر به انجیل است بیشتر به این کتاب خواهیم پرداخت.
[2] . آل عمران ، 4 «وَ یُعَلِّمُهُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ»؛ و به او کتاب و حکمت و تورات و انجیل را آموخت.
[3] . آل عمران، آیه 4 «و پیش از این تورات و انجیل را برای هدایت انسانها نازل کرد».
[4] . طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان؛ ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی،ج3 ص 365، دفتر انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه، قم.
[5] . مائده، 13. «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ ... وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَةً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ، وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ ... وَ مِنَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّا نَصارى، أَخَذْنا مِیثاقَهُمْ، فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ».
[6] . طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان؛ ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی،ج3، ص 10.
[7] . میشل، توماس، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی، ص 49، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، قم، 1377.
[8] . همان، ص 50. محمد جواد مغنیه نیز در تفسیر کاشف به این مسئله توجه داشته است و با ارائه نظرات خود مسیحیان این نکته را به اثبات رسانده است که نهایت چیزی که میتوان نسبت به انجیل گفت این است که این کتاب مانند روایات در سنت اسلامی هستند.
[9] . سلیمانی، عبدالرحیم، کتاب مقدس، ص 46 – 49، انجمن معارف اسلامی ایران، 1382. همچنین در این مورد ر. ک. به: راهنمای الهیات پروتستان، ویلیام هوردرن، ترجمه ط طهوس میکائلیان، ص 38، تهران، شرکت انتشارات علمی فرهنگی.
[10] . «الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ» سوره اعراف، آیه 157.
[11] بقره ، 146«الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقًا مِّنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُون».
- انعام ، 20 «الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ الَّذِینَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ فَهُمْ لَا یُؤْمِنُون».
[12] انعام ،114 «وَ الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنزََّلٌ مِّن رَّبِّکَ بِالحَْقِّ...».
[13] صف، 6«وَ إِذْ قَالَ عِیسىَ ابْنُ مَرْیمََ یَبَنىِ إِسْرَ ءِیلَ إِنىِّ رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکمُ مُّصَدِّقًا لِّمَا بَینَْ یَدَىَّ مِنَ التَّوْرَئةِ وَ مُبَشِّرَا بِرَسُولٍ یَأْتىِ مِن بَعْدِى اسمُْهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَیِّنَاتِ قَالُواْ هَاذَا سِحْرٌ مُّبِین».
[14] . سلیمانی اردستانی، عبدالرحیم، قرآن کریم و بشارتهای پیامبران، هفت آسمان، شماره 16.
[15] . یوحنا، 16: 5 – 15 و یوحنا، 14: 25 – 26 و یوحنا، 14: 15 – 17.
[16] . ر. ک. به: سلیمانی اردستانی، قرآن کریم و بشارتهای پیامبران، هفت آسمان، شماره 16، ص 51 – 56.
[17] . رشید رضا، محمد، المنار، ج 9، ص 230 – 300، بیروت، دارالمعرفة، 1342هـ.ق
[18] . تثنیه، 18:15.
[19] . تثنیه، 18:18ـ19.
[20] . متى، 5:17ـ19.
[21] . یوحنا، 1:19ـ21.
[22] . جماعة من اللاهوتیین، تفسیر الکتاب المقدس، ج1، ص 453 و ج5، ص 235؛ السنن القویم فى تفسیر اسفار العهد القدیم، ج2، ص 425؛ تفسیر العهد الجدید; شرح بشارة یوحنا، ولیم بارکلى، ص 109.
[23] . تفسیر العهد الجدید، شرح بشارة یوحنا، ص 109.
[24] یوحنا، 6:14.
[25] یوحنا، 7:40ـ43.
[26] اعمال 3:22 و 7:37.
[27] . سلیمانی اردستانی، عبدالرحیم، قرآن کریم و بشارتهای پیامبران، هفت آسمان، شماره 16.
[28] .islamquest.net/fa/archive/question/486 .
منبع: www.islamquest.net
پندهای امام علی (ع)
صفحات سایت
40414243444546474849>
کپی رایت وب
تمام حقوق این وب اعم از مطالب و عکس و فیلم ها متعلق به این وب می باشد و کپی برداری از مطالب فقط با ذکر منبع بلامانع است .
همسایه های ما
چاپ محتویات صفحه


